|
چند روزیه اتفاقات تلخ پشت سر هم داره پیش میاد .....اول از همه مریضی همسریه .اونم قلبش که منو نگران کرده ...الان که بیدارم هر چند لحظه یه بار میرم وبهش سر میزنم .. تقریبااز دو هفته پیش شروع شد وبه زور بردمش دکتر ....دکتر بعد کلی معاینات واکو گفت باید بستری بشین و قلبتون هر چند تا ضربان یه ایست داره ....ولی همسری قبول نکرد وحتی گفت باید مرخصی بگیرین واستراحت کنین ...داروها رو مصرف کرد تا به امشب ...که بازم امشب حالش بد شده ومن مجبورم بیدار بمونم ..اخه دکتر یه نامه داده که هر لحظه حالش بد شد همراه اون نسخه ببریمش بیمارستان ....خیلی نگرانم.. توی این یه هفته چقدر هم واسه پرستار طاها جون حرص خوردیم ...اخه مجبور شدیم بنا به دلایلی عذرش رو بخوایم و...وحالا وسط سال دنبال پرستار گشتن خییییییلی سخت بود ....یه روز فقط تا طاها رو اماده کردیم ورفتیم خونه خواهرم هر دومون یه ساعت تاخیر داشتیم .تا اینکه بعد کلی سفارش به دوست و اشنا یه پرستار گیرمون اومد وخدارو شکر این یکی فعلا که خوب بوده .ولی باور کنید اینکه پرستار قبلی رو عذرش رو خواستم خودم بیشتر ناراحت شدم تا اون ...ولی مجبور بودم ویه سری مشکلات دیگه که اینجا جاش نیست. از گل پسرم وخواهر جونش بگم که این روزا فقط دنبالش بدوییم ولی بازم نمیتونیم کنترلش کنیم ...در حال حاضر دور وبرمون خلوت خلوت شده تموم وسایلهای خطرناک رو جمع کردیم ولی مگه بازم میشه ؟؟؟؟ نمونه اش
اینم یه لحظه غفلت
طفلی خواهر جونش نمیدونین چقدرجوش میزنه همش حواسش به داداش کوچولوشه دیروز نازگل جون ومامانش با مبینا اینا اومدن خونمون ...جالب بود برام که با مامان نازگل جون سریع جور شد واصلا غریبی نکرد.تازه کلی براش الو کرد پسرم....(هنوزم عشق تلفنه بچه امالبته جدیدا کلید پریز هام اضافه شدن ....)با اون نیم وجب قدش پله ها رو مثل جت میره بالا...خیلی وحشتناکه . به یه زبان ناشناخته ای حرف میزنه ..مثلا وقتی با صدای بلند میگم خواهر جون بیا اونم صداشو بلند میکنه یه چیزایی بلغور میکنه که به قول خواهر جونش فقط خودشون متوجه میشن. تا بعد خدا نگهدار....
من دیده مرد اودم میخوام با بابام الو تنم (تلفن بد بخت
سلام یه سلام سفید به سفیدیه برف زمستون که ما همچنان هنوز دیده به راهیم برف جون وبه سفیدی اون صدف کوچولوی خوشگلی که خدا جون امروز به پسرم هدیه کرد . اره امشب بالاخره متوجه شدیم که دندون طاها جون نیش زده وخییییلی کم زیر دست احساس میشه .... الهی بگردمت. میخوام اینجا برات بنویسم تا بزرگ شدی بخونی وبدونی که خواهر جونت چقدر ذوق کرد امشب اخه خیلی منتظر این لحظه بود . ...بعد اینکه من متوجه شدم وبابایی وخواهر جونو خبر کردم خواهر جون که نیمه خواب بود از خواب پرید وکلی خوشحال شد و شعر میخوند .هر چی گیرش می اومد میخوند برات. طبع شاعریش گل کرده بود دخترم. الهی من فدات بشم که اینقدر شیرین زبون شدی کلمه اده اده اده رو چنان با تشدید ومحکم ( طوری که زبون کوچولوت رو بیرون میاری) میگی که ادم دلش میخواد بخورتت. عسل من با هر صدای موسیقی نی نای نای میکنه ...دست میزنه وبه سمت چپ و راست خودشو تکون میده ...دستشو روی لبای خوشگلش میزنه بوو بوو میکنه... خدایا شکرت ....خدای مهربونم امشب خیلی بغض کردم اشک ریختم...هنوزم گلوم ....خدای مهربون همه این فرشته های پاکت رو واسه پدر ومادرهاشون حفظ کن ...امین(بعد از خوندن وب روزای خط خطی) _لیدا جون مامان محمد طاهای گل از خدا میخوام که بهت صبر بده .... _خدا جونم همین جا ازت موفقیت مامان نازگل قشنگم رو هم در امتحاناتش رو ازت میخوام . میدونم خیلی داره سختی میکشه ....موفق باشی دوست مهربونم
|
||||||||||
